تأملی در باب قلمرو علیشکر

این مقاله  در فصلنامه  علمی - تخصصی تاریخ ایران و اسلام ُ شماره ۲ چاپ شده است.

یکی از مباحث قابل توجه در مطالعات تاریخی بحث جغرافیای تاریخی و مطالعه سیر تطور و تحول شهرها و بلاد در عرصه تاریخ و جغرافیای جهان می باشد. از آنجا که اکثر شهر ها همچون آدمیان در شرایطی خاص ایجاد و احیاناً در تاریخ نقش خاصی را عهده دار شده و پس از ایفای آن نقش روانه دیار عدم و رهسپر وادی فنا می شوند و برخی نیز با تطور و تغییر حالت به حیات خود ادامه می دهند. در این عرصه یک منطقه در عمر چند صد ساله خود چندین بار تغییر نقش و نام داده و هر بار با روی کار آمدن هر سلسله رسالتی ویژه را عهده دار و در نتیجه گاهی حائز و یا فاقد اهمیت شده است. لذا مطالعه بر روی این تطور نقش و نامهای مناطق جغرافیایی نیز با دید عبرت آموز، هم آموزنده و هم جالب توجه است.  یکی از این مصداقها، ناحیه غربی ایران  و قلمرو علیشگر است. در متون متعدد ادبی و تاریخی ایران از عصر صفویه به بعد تا اواخر قاجار، بخشی از ایران تحت نام و عنوان «قلمرو علیشکر»توصیف شده است ، اما به خاطر قلّت نسبی متون جغرافیایی در این دوره ، اطلاع زیاد و دقیقی درباره حدّ و حدود قلمرو این ایالت در دست نیست و برخی ازپژوهندگان این دوره از تاریخ ایران، در تشریح و توضیح این نام ، آن را از اصطلاحات فنّی دوره صفوی شمرده اند.  رسالت اساسی مقاله حاضر روشن ساختن این اصطلاح جغرافیایی و ارائه پاسخ روشن به این پرسشها است:

 1- قلمرو علیشکر به کدام مناطق و نواحی ایران اطلاق می شد؟

2- این نواحی چرا به این نام نامیده شده است؟

تغییرات جغرافیای اداری ایالات غربی ایران

 در تقسیمات جغرافیایی غرب ایران در اعصار و قرون مختلف، تغییراتی رخ داده و در هر دوره ای  همه یا بخشی از آن ، با نامی متفاوت در تاریخ معروف بوده است . این سرزمین از زمان ورود آریاها به ایران ، به نام ماد معروف بوده است که از شرق تا خوار ری و از غرب تا دره رود دجله و جلگه بین النهرین امتداد داشت و از جنوب تا خوزستان و پارس و از شمال تا دره رود ارس را در بر می گرفت[1] و نخستین حکومت متمرکز ایرانی با نام ماد در این منطقه شکل گرفت. در عصر هخامنشیان نیز، این ایالت با همان طول و عرض حفظ شده و با عنوان ایالت ماذه(ماد) دومین ایالت معتبر هخامنشی پس از پارس بود.[2] ولی با زوال هخامنشیان و استیلای مقدونی ها ، در راستای تضعیف والیان و ساتراپهای ایرانی میزان قلمرو و حدود اختیارات آنها را به شدت کاهش دادند و ایالت ماد نیز در این رهگذر به دو بخش قسمت شد : سرزمینهای شمال رود سفید رود به نام ماد کوچک یا ماد آتروپاتن[3] که بعد ها نیز به آذربایگان یا آذربایجان معروف گشت  و جنوب رود سفید رود که با عنوان ماد باقی مانده و در عصر اشکانی وساسانی به مای یا ماه [4] نامیده شد که در اوایل عهد اسلامی، از نقطه نظر پرداخت خراج، به دو قسمت ماه الکوفه به مرکزیت دینور  و ماه البصره به مرکزیت نهاوند( یا همدان) تقسیم می شد.[5] با روی کارآمدن عباسیان و احیاء هر چه بیشتر سنن اداری ساسانی، این ایالت مجدداً تحت نام اداری واحدِ جبال( جِبَل) یا کوهستان( قُهستان) قرار گرفت[6]. لازم به ذکر است که در دورۀ اشکانی و ساسانی، این منطقه را پهله[7] نیز می گفتند که گویا جنبۀ فرهنگی( و نه اداری) داشته است. این نام ظاهراً تصحیفی از پرثوه باشد[8] که به احتمال قوی به خاطر اقتدار زیاد شاهان اشکانی( پارتی) در این منطقه[9] به این نام نامیده شده است. همچنین در برخی متون یا به خاطر اقامت سلاطین و شاهان اشکانی و ساسانی در بلاد و بقاع آن[10]  و یا به علت رزانت رای و اقتدار اشراف محلی آن سامان ، این ایالت را با صفت  شاهستان یاد کرده اند.[11] در دورۀ اسلامی نیز عنوان پهله( بهله، فهله) نیزبرای نامیدن این منطقه استعمال شده و آن را مشتمل بر پنج ناحیه همدان، نهاوند، دینور ، ری و اصفهان با مضافاتشان می دانستند. و منسوب به آن را پهلوی یا فهلوی می گفتند. [12] از اواخر قرن پنجم هجری به بعد به این منطقه عنوان عراق اطلاق گردیده و برای تمایز آن با جلگۀ بین النهرین، پسوند عجم را نیز بدان افزودند،[13]که تا حدود سیصد سال بعد نیز مرسوم بود . اگر چه از نظر سیاسی این سرزمین در قرون نخستین اسلامی اهمیت شایانی را که در عهد خسروان داشت از دست داد،اما با برآمدن دیالمه و سلاجقه که شهر های بزرگ این ناحیه نظیر همدان، اصفهان و ری را به پایتختی خود انتخاب کردند ، اهمیت سابق خود را باز یافت. تا در اواخر قرن ششم ، با زوال قدرت سلجوقیان و رقابت شدید دستگاه خلافت با خوارزمشاهیان زمینه قدرت یابی سلیمانشاه ایوه در مناطق کردنشین عراق عجم و استقلال مالیاتی و دیوانی کردستان از عراق عجم[14] ، فراهم گردیده و باعث تجزیه اداری عراق عجم شد.در پی آن  با حملۀ مغول در قرن هفتم، ویرانی شهرهای بزرگ منطقه، آسیب فراوانی را بدان وارد کرد ،ولی بامساعی ایلخانان، مجدداً شهرهای اصفهان، همدان رو به آبادانی نهاده و شهر بزرگ سلطانیه در عراق به پایتختی برگزیده شد.اما جدایی کردستان از آن ادامه یافت؛ چنانکه در اواخر عصر مغول فقط چهل پاره شهر داشت و  از سفید رود تا یزد را در برمی گرفت و حد شرقی آن تا بیابان قومس و از غرب تا کردستان( یعنی تا اسد آباد و نهاوند) امتداد داشت و از جنوب به خوزستان و فارس و از شمال به آذربایجان و گیلانات متصل بود.[15] بدین سان پیداست که علیرغم کشتارهای مغولان و کوچک شدن حدود عراق، اهمیت سیاسی آن از میان نرفت و در پایان قرن هشتم هجری، زمانی که امیر تیمور بدانجا لشکر کشید « ممالک عراق عجم از پادشاهان و بزرگان خالی نبود و فرمانروایان نامدار در هر کنار از پس یکدیگر به وراثت به شاهی رسیده حکومت می کردند و ممالک ایشان را شهرهای آبادو آبادیهای نیکو بنیاد فراوان بود. کوهها داشت سر بفلک کشیده و قلعه هایی پای بیگانه بدان نارسیده ... تیمور به رأی دور اندیش در آیینه فکرت می دید که صفحه گلزار از خار مخالف نتواند پرداخت و اساس دولت خود را در آن دیار استوار نتواند ساخت مگر .... که آن گیاهان ریشه دوانیده را از بیخ و بن برکند و دست تسلط آن شاهان و بزرگان بشکند پس بکوشید و شاخ و برگ آنان فروریخت و نشانی از آنان برجای نگذاشت هر گاه می شنید که جنینی از ایشان به زهدان مادر در جنبش است در زمان به قتلش بر می خاست و چون می دید که شکوفه ای از تخمۀ آنان به شاخساری جلوه گر است بدست قهرش می چید...»[16]بدین سان حملات تیمور ضربه سنگینی را به موقعیت سیاسی و اقتصادی عراق وارد کرد. اندکی پس از مرگ وی نیز، با قدرت یابی سران ترکمان سیاه گوسپند و سپید گوسپند در شمال غرب ایران ، منطقه عراق نیز صحنه تنازع آنها با یکدیگر و با جانشینان تیمور و شاهد جنگ و ویرانی بسیار بود.چنانکه در یک مورد از این منازعات ، در سال 889 ،به قول فضل الله بن روزبهان خنجی ، سپاهیانِ تحت فرمان بایندر بیگ  ، شاهزاده شورشی«...در اطراف عراق دقیقه ای از دقایق ظلم و ستم فرو نگذاشتند و به عذاب الیم و عقاب وخیم مطالبات عنیف و مؤاخذات سخیف می نمودند . جهت دانه جو خرمن حیاتی بر باد فنا دادندی و جهت مشت گندم چون موش در انبار مردم افتاده . جهت درهم سیم بر سیم اندامان صد داغ همچو سکه می نگاشتند و برای مشت نمک خروار آب نمک در دماغ هر یک می انباشتند ...»[17]  این منازعات ممتد در طول قرن نهم هجری، وحدت سیاسی و یکپارچگی اداری عراق را از میان برد و هر بخشی از آن مدتی در دست حکمرانان و کارگزاران یک حکومت قرار می گرفت. همین امر مقدمه انشقاق دیگر در قلمرو عراق عجم شد که تحولات عصر صفوی آن را تداوم بخشیده و تکمیل نمود. بدین سان که در نیمه دوم قرن نهم حکومت علیشکر بیک ترکمان بهارلو در بخشهای غربی و شمال غربی عراق باعث گردید که این بخش با نام قلمرو علیشکر اشتهار یافته و با انتقال پایتختی از تبریز به قزوین و لزوم تغییر تشکیلات اداری، دامنۀ جنوبی البرز نیز به عنوان حومۀ پایتخت عملاً از عراق جدا شد و بعدها با انتقال پایتختی از قزوین به اسپهان همین سرنوشت برای آنجا نیز تکرار و عملاً از قلمرو اداری و سیاسی عراق عجم جدا شد. بدین ترتیب استعمال نام عراق از اواسط دورۀ صفوی به بعد تعطیل شد و فقط بعد از سقوط آن سلسله و در عهد افشار و قاجاریه ، این عنوان احیاء شد. در این مقال سخن بر سر بخش غربی عراق است که در اواخر قرن نهم تحت عنوان قلمرو علیشکر از آن جدا شد که با تمرکز بر سه موضوع محوری ایل بهار لو ، علیشکر و قلمرو علیشکر به بحث در آن باره می پردازیم

الف) ایل بهار لو ویورت آنها:

از قرن ششم هجری به بعددر ایران امراء و سلاطین و خاندانهای حکومتگر اغلب استوانه قدرت خود را بر پایۀ نیروی رزمی یا انسانی یک یا چندایل و عشیره استوار ساخته بودند. چنانکه پایه قدرت مغول را ایل سلدوزو جلایر تشکیل می دادند و دولت بایندریه قدرت خود را بر دوش دو ایل موصللو و پرناک استوار ساخته و بعدها نیز در پیکرۀ دولت صفوی دو ایل شاملو و استاجلو اهمیت و امتیاز قابل توجهی نسبت به سایر ایلات پیداکرده بودند.[18] اقتدار دولت قراقویونلو نیز بسته به دو ایل سعدلو و بهارلو بود. علت اشتهار آنان به بهارلو گویا به خاطر انتساب به قلعه بهار در غرب ایران( کردستان)باشد.[19] آنها از طوایف ترکمان بودند و  نخست در خراسان  اسکان یافته و از زمان سلطان اویس جلایری به آذربایجان و نواحی اطراف آن آمده و مستقرّ شدند.[20] پس بر این پایه می توان چنین استدلال کرد که با فروپاشی حکومت ایلخانان ، فرصت مناسبی  جهت تحرک ایلات ایجاد شد .از این رهگذر  چراگاهها و مراتع سرسبز زاگرس (  شمال همدان ،کرمانشاه و جنوب آذربایجان) توجه ایل بهار لو را به خود جلب کرده و آنها را بدان سامان کشاند. در اینجا در سایه مراتع سرسبز و در نتیجه رونق شغل اصلی آنان یعنی دامداری بر ثروت و به مرور دهور بر جمعیتشان نیز افزوده گشت. چنانکه در قرن نهم از ایلات معتبر و قدرتمند ایران محسوب شده و دولت قراقویونلو با تکیه بر آنها و ایل سعدلو توانست سلطۀ خود را بر اراضی وسیعی از ایران و بر ایلات دیگر تحمیل کند. با غلبه اوزون حسن آق قویونلو بر جهانشاه و زوال حکومت قراقوینلوها در 873، امیران وبزرگانِ این ایل، همچنان اقتدار خود را حفظ کرده و اوزون حسن  آنها را نواخت.[21] بدین سان آنان به خدمت دولت آق قویونلو پیوستند، اما برخی از آنها با مشاهدۀ ضعف حکومت بایندری، بعد از مرگ اوزون حسن در صدد احیاءحکومت قراقویونلو برآمدند  یا حداقل کوشیدند تا دولت تیموریان، را علیه بایندریان تقویت و حمایت کنند. آنها برای نیل به این هدف و بهره مندی از حمایت تیموریان، به خراسان رفتند و در دهه های نخستین قرن 10 در آنجا بودند.[22] با اهتزاز علم تشیع توسط شاه اسماعیل، اعضاء ایل بهارلو که خود گرایشات قوی و عمده ای به تشیع داشتند ،  به وی پیوستند و نام خود را درجرگه ایلات سرخ کلاه جای دادند. در واقع آنها یکی از تیره های هفتمین ایل قزلباش  موسوم به ترکمان گشتند که مورد تفقد و تکریم شاهان صفوی بودند و این امر حداقل تا زمان شاه عباس ادامه داشت.[23] بهارلویان ساکن در خراسان، ظاهراً با رضایت شاه اسماعیل صفوی به حمایت از ظهیرالدین بابر در مقابل شیبک خان اوزبک برآمدند. پس از آن با رفتن بابر به هند،بخشی از بهارلو ها با وی به هند رفته و بنیان دولت مغولان کبیر ( گورکانیان) را در آنجا گذاشتند.[24] اما هنوز بخش عمده ای از افراد آن ایل در داخله ایران بودند که املاک و تیولات سابق را حفظ کرده بودند. چنانکه حتی یکی از آنها موسوم به امیر محمد بهارلو در سال 920 به نیابت از دیو سلطان روملو حکومت بلخ را داشت.[25] همچنین در سال 951 وقتی همایون پادشاه گورکانی هند به دربار شاه تهماسب صفوی پناهید و یکی از امرای مشهور بهار لو به نام بیرام خان با وی بود شاه صفوی وی رااستمالت و اکرام نموده وبا اعطاء لقب خانخانان به وی، از او خواست تا ریاست ایل بهارلوی ساکن در ایران و اداره امور یورت و تیولات آباء و اجدادی خود را بر عهده بگیرد، اما او نپذیرفت.[26] چند سال بعد در منازعات قزلباشان در تعیین جانشین شاه تهماسب بعد از 984 ، ایل بهارلو نیز به قیادت «خان ولی بیک بهارلو» از زمره ایلات طرفدار اسماعیل میرزا در مقابل حیدر میرزا بودند،[27]که توانستند او را با نام شاه اسماعیل دوم بر تخت بنشانند. عبدالباقی نهاوندی نیز از وجود دو تن از برادران کلبعلی خان بهارلو در دربار شاه عباس کبیر خبر می دهد که از موقعیت ویژه و والا برخوردار بوده اند.[28] از آن پس از بهار لو یان خبر صریحی در دست نیست. ظاهراً اقدامات ایل ستیزانه شاه عباس به ویژه مبارزه با ایلات ترکمان و تکلو [29]به تضعیف بیش ازپیش آنها منجر شده است.  

ادامه نوشته

منظره افق غربی شهرستان ملایر  در غروب   روز زمستانی ۱۰ بهمن ۱۳۸۵